به نام خدا

«راهبردی اندیشی و تفکر استراتژیک»

 

مقدمه

متن پیش رو، حاصل نشست افتتاحیه دوره «طلاب نخبه و تمدن‌سازی» است که توسط مدرسه تمدن نوین اسلامی (متنا) در بیست و دوم اردیبهشت سال 1397 با هدف جذب، تربیت و توانمندسازی نیروهای اندیشه‌ورز در حوزه تمدن نوین اسلامی برگزار گردیده است. در این نشست، دکتر حسن عباسی به طرح مباحثی پیرامون «راهبردی اندیشی و تفکر استراتژیک» پرداخته است.

موضوعی که برای این جلسه مشخص شده «ضرورت راهبردی اندیشی و تفکر استراتژیک» است. سؤال اصلی این است که چگونه باید در مسیر «راهبردنگاری» قدم برداشت و یک راهبردنگار شد؟ در سال‌های اخیر حضرت آقا خواستار تشکیل هیئت‌های اندیشه‌ورز شده‌اند که خروجی آن هم افرادی باشند که راهبردنگار باشند و فرمودند به آن‌ها استراتژیست گفته نشود بلکه از اصطلاح راهبردنگار استفاده کنید.

این دو مفهوم «اندیشه‌ورزی» و «راهبردنگاری» همان‌طور که مستحضر هستید فراتر از آموزه و دانش است. در فارسی می‌گویم آموزه، دانش و بعد اندیشه و در فرهنگ عربی اول می‌شود درس، بعد علم و بعد به تفکر تبدیل خواهد شد. در دو مرحله نخست؛ یعنی درس و علم، ما گیرنده‌ایم؛ یک کسی درس یا علمی را ارائه می‌دهد و ما منفعلانه آن را دریافت می‌کنیم اما در لایه تفکر ما فعال هستیم و منفعل نخواهیم بود برای مثال ما هستیم که با دیدن سقوط سیب از درخت، قانون جاذبه را کشف می‌کنیم.

فضای هیئت‌های اندیشه‌ورز طبیعتاً جایی است که افراد از خودشان زایش فکری خواهند داشت از آنجا راهبردنگاری و تفکر شکل می‌گیرد. حالا کلمه راهبرد چه قدر می‌تواند معادل کلمه استراتژی باشد نیازمند بحث مفصلی است اما این دو تا پرسش که مطرح کرده‌اند و نسبت آن با تمدن‌سازی را تلاش می‌کنم با یک بحث مقدماتی محضرتان تقدیم کنم:

حساسیت بحث این است که نخستین بار است که حکومت دینی به نام اسلام در دنیا شکل گرفته و حدود 40 سال دوام آورده است. متغیر بعدی این است که حوزه علمیه اتاق فکر انقلاب و هیئت‌های اندیشه‌ورز انقلاب است و باید نیازهای این نظام چهل‌ساله را پاسخ دهد. هر مقدار در این زمینه نیاز و کمبود وجود داشته باشد و حوزه علمیه پاسخ نداشته باشد، جامعه منتظر نخواهد ماند و از آنچه بیرون از مرزها تولید می‌شود و ربطی هم به دین ندارد، استفاده می‌کند و خطر آن این است که علوم آن‌ها سکولار است و این ماهیت سکولار به بدنه، سازوکار جامعه و نظام اجتماعی ضربات جبران‌ناپذیری می‌زند. کمترین خسارتی که می‌زند این‌ است که به اسم اسلام ولی به کام آن تفکر مدرن تمام می‌شود.

علوم استراتژیک همان علوم فقهی است؛ یعنی آنچه در علوم فقهی ما به آن، تفقّه در دین می‌گوییم در تفکر سکولار و غیر ارزشی به آن، علوم استراتژیک گفته می‌شود. این علوم انحصاری است و در همه دانشگاه‌ها تدریس نمی‌شود. تنها رشته‌ای است که هر حکومتی برای خودش دانشگاه خاص دارد و افراد خاص خودشان که بیشتر نظامی هستند را درگیر این علم می‌کند. دانشی مردانه است و تقریباً هیچ کجای دنیا خانم‌ها را درگیر نمی‌کنند. در ایران هم یک رگه‌هایی از آن در بعضی بخش‌ها دیده می‌شود. قواعد جامعه‌سازی، حکومت‌سازی و تمدن‌سازی را در این چارچوب می‌بینند که به‌طور مشخص اصلی‌ترین سازوکارش هم مسئله اقتدارآفرینی است. جمله‌ای که سال‌های پیاپی در دیدار استادان دانشگاه‌ها با حضرت آقا بالای سر ایشان نصب شده بود روایتی از نهج البلاغه است که «العلم سلطان»؛ ایشان در تفسیر این فراز از روایت روی این موضوع تمرکز می‌کردند که علم در جهان سلطه می‌آورد. این علم غربی‌ها است که جهان را به زیر سلطه‌شان برده و برای خارج کردن جهان از زیر سلطه استکبار باید به این علوم اقتدار‌آفرین مجهز شد. آنچه جهت اقتدار را مشخص می‌کند، علوم استراتژیک است. عین اینکه فقه را روی هر چیزی می‌گذارید، مثل فقه پزشکی فقه هنر، فقه اقتصاد، فقه سیاست، فقه فرهنگ، فقه صنعت و انواع حیطه‌های موضوعی که فقه به آن‌ها هویت می‌دهد.

بنابراین علوم استراتژیک همان علوم فقهی است برای اداره جامعه که امام (ره) می‌فرمود فقه از گهواره تا گور برای زندگی انسان برنامه دارد بلکه در عرصه کلان حکومتی، اجتماعی و نظام‌سازی نیز برنامه دارد. مسئله فقه حکومتی چیزی است که غربی‌ها به آن تفکر استراتژیک می‌گویند.

آشنایی با این جهت‌گیری یک رویکرد اجتناب‌ناپذیر است. البته این هشدار نیز مورد توجه باید باشد که مبادا وقتی با مباحث استراتژیک آشنا می‌شوید، این مباحث اصالت پیدا کند؛ یعنی وقتی با این علوم غربی آشنا می‌شویم دنبال آن بیافتیم و مدافع آن بشویم؛ به‌ویژه طلبه‌های حوزه علمیه که وقتی با این مساله درگیر شدند، اصل خودشان را رها کنند و به وجه غربی آن اصالت دهند که این روش، برای نظام و حوزه خسارت است.

آنچه به‌عنوان مسائل مقدماتی مطرح می‌کنم اینکه فقه همان علوم استراتژیک است با بنیان وحیانی و انگاره‌هایی که از سنت و سپس از عقل بشری گرفته‌ایم اما علوم استراتژیک همان فقه است که صرفاً بر پایه تجربه بشری بنا نهاده شده و پایه وحیانی ندارد. پایه‌های قرآنی و حدیثی در آن وجود ندارد و انگاره‌های عقلی آن هم کم است و بیشتر حالت تجربی است.

جهان را یا فقیهان اداره می‌کنند یا استراتژیست‌ها. (خیلی عجیب است که عمر فقیهان طولانی است و معمولاً بالای 90 سال عمر می‌کنند. استراتژیست‌ها هم چنین هستند؛ الآن «هنری کیسینجر» بالای 90 سال سن دارد و «برژینسکی» هم وقتی فوت کرد، در همین سن و سال‌ها بود. یک چیز عجیبی است که باید ببینیم چه قرابتی با هم دارند.)

 اما آنچه باعث اداره حیات بشری می‌شود یا با تفکر فقهی است که ریشه در نگاه انبیا و ائمه دارد و یا با نگاه تجربی صاحبان قدرت است که همان علوم استراتژیک است.

 نگرانی‌ای که من در 27 سال گذشته داشته‌ام و مطرح کرده‌ام این است که علوم استراتژیک جایگزین مباحث فقه شود. ما می‌گوییم حکومت ولایت‌فقیه که ولایت در این نظام، متعلق به فقیه است و فقیه مبتنی بر فقه ولایت را جاری و ساری می‌کند. اگر دستگاه‌ها در درون حکومت دینی، برنامه استراتژیک بنویسند، مثلاً برنامه استراتژیک وزارتخانه‌ها که به نام فقیه تمام می‌شود. الآن مشکلات اقتصادی کشور به نام ولی‌فقیه تمام می‌شود. مردم به روحانیت می‌گویند که قرار بود روحانیت مشکلات ما را حل کند؛ حالا شما باید ثابت کنید که در این اقتصاد جمهوری اسلامی، اصلاً فقه وجود ندارد و فقه اقتصادی اصلاً جایگاهی ندارد و اقتصاد کشور مبتنی بر تفکر استراتژیک اقتصاد غربی اداره می‌شود که از اساس با بنیان فقه اقتصاد اسلامی در تعارض کلیدی است.

ما یک بررسی 17 ساله روی علوم غربی انجام داده‌ایم؛ در بحث اقتصاد کلان، ریشه این علم اساساً از ربا می‌آید. اولین بار در 250 سال پیش توسط «آدام اسمیت» در کتاب «ثروت ملل»، نظریه بازار مطرح شد و بنیان نظام‌سازی مدرن گذاشته شد. بازار با این شکل جدید مبتنی بر نظریه آقای آدام اسمیت است؛ یعنی نظام‌سازی بازارپایه. دوست او «جرمی بنتام» فیلسوف معروفی که نظریه فایده‌گرایی را مطرح کرده و به همین نظریه شناخته می‌شود کتابی دارد با نام «دفاع از ربا» که مجموعه نامه‌های او به آدام اسمیت است. این کتاب اخیراً در مرکز ما ترجمه شده اما آن را منتشر نکردیم چون دیدم که ممکن است سوء فهم ایجاد ‌کند؛ چراکه برای این کتاب باید دو برابر خودش حاشیه نوشته شود؛ چون در نظریه بازار چاره مشکلات در شیوع ربا است و اینکه بد بودن ربا در مسیحیت و یهودیت، باید کنار گذاشته شود و این یکی از کارهای نظام‌سازی بوده است.

نظام‌سازی 140 زیر نظام دارد (آموزش و پرورش، آموزش عالی، صنعت، کشاورزی، رسانه، قضایی و ...) البته ممکن است در بعضی کشورها پنج تا بیشتر و در بعضی دیگر پنج تا کمتر باشد. در هر نظامی یکی از این زیر نظام‌ها را به‌عنوان اصل مشخص کرده و بقیه را با آن می‌سنجند. تمدن غرب بازارمحوری را ملاک قرار داده و به همین خاطر به آن سرمایه گرایی (کاپیتالیسم) می‌گوییم. در نظام تمدنی جهان، بازار اصل است و هر پدیده‌ای کالا است و هر چه کالا بود قیمت دارد به این تفکر، «کَپیتالیسم» می‌گویند و بازار همان‌جایی است که این کالا را خرید و فروش می‌کنند. در این بازار، آموزش و پرورش و مدارس قیمت دارد، دانشگاه‌ها پولی هستند و قیمت دارند، هنر پولی است و قیمت دارد، ورزش قیمت دارد و به امور دیگر مانند فتوت و جوانمردی توجهی ندارند، دانشمندان قیمت دارند، وکالت، قضاوت، طبابت، محبت و ... همه چیز کالاست، خرید و فروش می‌شوند. در غرب محبت نیز پولی است به این صورت که یک خانم مجرد که تنها زندگی می‌کند و درآمد خوبی هم دارد هرماه 50 پوند به یک فردی می‌دهد تا او شانه‌اش را در اختیار آن زن قرار دهد تا احساس آرامش کند و این غیر از مسائل جنسی و مردان و زنان بدکاره است. محبت کالاست و فرد همه مسائل زندگی را تنهایی تأمین می‌کند. انگلستان برای اولین بار در دنیا، وزارتخانه تنهایی تشکیل داد چون در بریتانیا 9 میلیون نفر، تنها هستند؛ انسان‌هایی که تنها زندگی کرده‌اند و تنها درس‌خوانده‌اند و تنها به‌جایی رسیده‌اند و زندگی را تنهایی ادامه می‌دهند، یک‌زمانی با حیوانات، پرندگان و چرندگان زندگی می‌کردند و الآن دیگر حوصله آن‌ها را هم ندارند. این فرد به‌عنوان یک انسان نیاز به آرامش دارد لذا پول می‌دهد و این آرمش را می‌خرد. این می‌شود، بازار؛ پس وقتی می‌گوییم بازار، ذهنیت شما به سمت بازار مادی نرود.

ما برای این قرآن عظیم از قیمت استفاده نمی‌کنیم یعنی نمی‌گوییم قیمت این قرآن چه قدر است؟ بلکه می‌گوییم هدیه این قرآن چه مقدار است؟ از علامه طباطبایی پرسیدند که اسم اعظم خداوند چیست؟ فرمود «بهاء» مصداقش هم امام حسین علیه‌السلام چون امام که قیمت نداشت بلکه بهاء داشت و کاری هم که در کربلا انجام داد بهاء داشت؛ این می‌شود یک اصل نظام‌سازی، یعنی در تمدن‌سازی بگویید همه پدیده‌ها کالا هستند و همه این‌ها قیمت دارند و باید در دادگستری به‌عنوان کالا ثبت شوند و حتی وکیل پول می‌گیرد که یک نفر را از جرمش تبرئه کند؛ به تعبیر حضرت آقا قانون‌دان، قانون‌شکن می‌شود؛ چراکه او می‌داند قانون را چگونه بشکند و دور بزند. یک مجاهد می‌جنگد اما یک رزمنده حرفه‌ای مثل نیروهای «بلک واتر»، پول می‌گیرند و می‌جنگند. دانشگاه‌ها، مدارس، طبابت و ... پولی شده است البته من نمی‌گویم بابت این‌ها نباید پول گرفت اما در سوره شعرا می‌بینید که هفت پیامبری که در آنجا ابلاغ پیام می‌کنند، یک پیام را پیوسته تکرار می‌کنند که بابت این کاری که برای شما انجام می‌دهیم اجر و مزدی دریافت نمی‌کنیم. ما بین این‌ها تفاوت می‌گذاریم و برای خیلی حوزه‌ها، بهاء مدنظرمان است مثل طبابت، حکمت، قضاوت و تربیت اما برای پدیده‌های مادی مثل کشاورزی که فرد یک سال سر زمین زحمت کشیده و کالایی مثل میوه تولید کرده باید پول و قیمت آن را پرداخت کرد.

امروز جامعه اقتصادی ما با نظریه اساتید اقتصادی اداره می‌شود که همه آن‌ها دکترای اقتصاد دارند و از اول انقلاب تا حالا روزی نبوده که بانک مرکزی ما توسط افرادی اداره شود که این تخصص را نداشته باشند. در طول این 40 سال مدت‌هایی مثلاً وزارت خارجه را به دست کسانی که تخصص و درس سیاست خارجی را نخوانده بودند، داده‌ایم اما هیچ‌وقت بانک مرکزی را دست کسی نداده‌ایم که دکترای مدیریت مالی و اقتصاد نداشته باشد. بنیان علم این‌ها در نظام‌سازی، ربا است. برخی دکترای اقتصاد را می‌گیرند و می‌گویند اقتصاد اسلامی! این اسلامی‌مالی کردن است و یا در انتها فقط ربا باقی می‌ماند؟ و ما شورای فقهی بانک و بورس راه می‌اندازیم که این شورای فقهی عجیب و غریب است و یک‌گونه جمع نقیضین است. این است که می‌گویم جهان را یا تفکر این استراتژیست‌ها مثل اسمیت و کسینجر اداره می‌کند یا فقها اداره می‌کنند. در جریان امتیاز تنباکو که یک چیزی مثل همین برجام تصویب شده بود، میرزای شیرازی از نجف پیام داد و حتی در خانه ناصرالدین‌شاه، زنان او قلیان‌ها را شکستند. در سطح عموم هم یک قیام شکل گرفت و گفت‌وگوها شکست خورد و بعد عقب‌نشینی صورت گرفت. این یک فتوای استراتژیک بود و این به احکام فردی مربوط نبود؛ بله همه مردم تنباکو مصرف می‌کردند ولی اصلش این بود که بین حکومت ایران و حکومت بریتانیا در سطح بین‌الملل رابطه‌ای برقرار شد که خطرناک بود. میرزا فرمودند: امروز استعمال توتون و تنباکو در حکم محاربه با امام زمان علیه‌السلام است. نوع ورود و جنس ورود از نوع حقوق بین‌الملل نیست بلکه در چارچوب مسائل اعتقادی مردم است و می‌گوید من به دعوای این دو گروهی که دارند امتیاز واگذار می‌کنند و آن کسی که دارد امتیاز می‌گیرد، کاری ندارم، اگر تنباکو مصرف کنید حکم محاربه دارد. در دو سال گذشته از قم یک فتوا منتشر شده که سیستم نظام بانکی جمهوری اسلامی ربوی است و حدود 110 بار از زبان مراجع تکرار شده است ولی چرا ضریب نفوذ نداشته است؟

مردم درباره این اقتصاد می‌گویند که طرف دکترای اقتصاد دارد؛ زحمت کشیده و 220 واحد درس خوانده و دکتری گرفته و این هم علم است. مبدأ این علم در کتاب آقای آدام اسمیت است و دوست او آقای جرمی بنتام گفته است که باید ربا را ابقا کنند تا بتوانند نظریه بازار را جا بیندازند. این در سطح اشل کار حکومتی است؛ یعنی اگر ما به تعبیر بزرگانی مثل مرحوم آقای حائری شیرازی که می‌فرمود حق و باطل را مشخص کنید؛ سپس باطل را منکر و حق را معروف کنید و بعد امر به معروف و نهی از منکر کنید.

این نظام دانشکده‌ای اقتصاد که می‌بینید در ذات، اساس و جوهره، ضدّ بنیان‌های فقهی و شرعی است و حتی ضد کلام مسیحی است و یکی از اسنادش همین کتاب دفاع از ربای جرمی بنتام است. این بحث را کنار می‌گذاریم و می‌گوییم چه چیزی را می‌خواهید با این چارچوب‌ها و همین اساتید همین نظریه‌های اقتصاد جایگزین کنید. در مجمع تشخیص مصلحت نظام هم یک برنامه اقتصادی نوشته شده که 800 صفحه است و سال 88-89 به حضرت آقا تقدیم کردند اما در آن، هیچ استنادی به هیچ آیه از قرآن و هیچ روایتی از چهارده معصوم علیهم‌السلام در مورد مسائل اقتصادی وجود ندارد. هیچ نقل‌قولی از امام و حضرت درباره مسائل اقتصادی نیست؛ یعنی منابع چهارگانه ما یعنی قرآن و احادیث و حرف امامین انقلاب در آن نیست و این کتاب از اسناد کلان جمهوری اسلامی است. در صفحه 782 این سند می‌گوید الگوی پیشرفت جمهوری اسلامی ایران مکتب نئوکینزی‌هاست. «جان مینارد کینز» در حدود سال 1940 در کتابش نظریه‌ای را مطرح می‌کند که ما باید در 100 سال آینده باید طمع و ربا را ترویج کنیم تا بتوانیم مشکل اقتصادی بریتانیا را نجات بدهیم. بعد در مجمع تشخیص مصلحت حکومت اسلامی البته به نظر من نمی‌دانند و این مطلب را مطرح کرده‌اند. شاید تحت تأثیر اینکه یک نفر در دانشگاه دکتری گرفته است و می‌گویند علم همه جا یکسان است و اسلامی، یهودی و مسیحی ندارد و مبنای علوم انسانی 4=2+2 است و بنیان اقتصاد، فرهنگ و ... در علوم انسانی ثابت است. رأس نظام ولی‌فقیه است و مسئولین کشور در قوای اصلی عمدتاً در لباس روحانیت هستند و سندی که از مجمع تشخیص مصلحت بیرون می‌آید، ضد اسلام است؛ یعنی مکتب کینزی‌های جدید، قید صریح این سند است. خود کینز چه کسی بوده که پیروان جدیدش چه کسانی هستند؟ همین نئو لیبرال‌ها هستند که به اسم اسلام و به کام مدرنیته عمل می‌کنند. مردم هم می‌گویند مسئولین نظام محصول حوزه علمیه هستند و لباس روحانیت دارند و دو نفر از سران سه قوه روحانی هستند، ولی‌فقیه و بخشی از شورای نگهبان و رئیس مجمع تشخیص هم که روحانی هستند پس همه چیز دینی است. حضرت آقا، مدام نسبت به مسئله تحول در حوزه فریاد می‌زنند و آن را در تحول فقه دنبال می‌کنند اینکه ما نیازهای زمان را ارائه کنیم و فقه پاسخ آن را ارائه کند، اصلاً تفقه یعنی همین و این اجتهاد پویایی که امام می‌فرمود یک راهش همین است که استراتژی سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی، نظامی و راهبردی غرب که مثل فتاوای فقهاست را ببینیم. فتوا یک جمله است و تجویزی و عدم تجویزی است و استراتژی هم در قالب یک جمله است.

 امروز در چهلمین سال انقلاب ما با یک مشکلی روبه‌رو هستیم که در دهه پنجم بیشتر باید همت کنیم که برطرف شود و این به شما حوزویان برمی‌گردد که (لا اله) به عهده ماست و (الا الله) آن به عهده شماست. آنچه بر عهده ماست شناسایی و دفع زهر و سمّی است که در این نظام استراتژیک غربی وجود دارد مثل همین سند مجمع تشخیص؛ ما باید تعارض این‌ها را با ساختار ولایت‌فقیه و نظام معرفتی قرآن و عترت و عقل بشری پیدا کنیم و جایگزین این را باید حوزه ارائه کند. این ضرورتی که حضرت آقا می‌فرمایند ناظر به این است یعنی غربی‌ها بنای جامعه را در چهار سطح تکنیکی، تاکتیکی، عملیاتی و استراتژیک تعریف می‌کنند. باید طلبه ما این اجتماع را در چهار سطح ببیند؛ یکی سطح تکنیکی و فردی است، یکی سطح تاکتیکی که سطح مدیران لایه خُرد است، سطح عملیاتی که در سطح وزراست و سطح استراتژیک که سطح رؤسای قواست؛ به عبارت دیگر اجتماع می‌تواند برای ما مسطح و یک طبقه باشد اما نظام اجتماعی برای مدیریت و اداره آن چهار طبقه است.

 سطح تکنیکی سطح فردی است و آنچه 99 درصد آن در منابع فقه مثل جواهر و مکاسب آمده، سطح فردی و تکنیکی است. سطح دوم برای مدیران خرد مثل مدیران استانی است که دستورالعمل‌ها و آئین‌نامه‌های اجرایی خاصی برای اداره استان دارند. تمام دستگاه‌های نظام، یک شعبه در استان دارند که این همان نظام مدیریتی تاکتیکی است. یک سطح بالاتر در سطح وزیران است (که وزیر از ریشه «وِزر» گرفته شده؛ یعنی یک کاری را از روی زمین برداشته است) و این همان سطح عملیاتی است که فقه خاص خودش را می‌خواهد چون تفکر خاص خودش را می‌خواهد. سطح رؤسای قوا هم که سطح استراتژیک است. برخی افراد از نظر اجرا و نظریه‌پردازی سطحشان فردی است؛ توانایی بعضی‌ها در سطح تاکتیکی، گروهی در سطح عملیاتی و برخی در سطح استراتژیک هستند.

فقه حکومتی یعنی لایه عملیاتی و استراتژیک؛ با اینکه در تاریخ فقه شیعه از زمان ابن قولویه تا حضرت آقا 61 زعیم حضور داشته‌اند متأسفانه هنوز این مطلب جا نیفتاده است. یک مورد از این زعماء، میرزای شیرازی بود که توضیح دادیم با یک فتوا چگونه یک معاهده خطرناک بین‌المللی خطرناک را زیر و رو کرد و در پی آن فتوا یک انقلاب به وجود آورد. در نظام اجتماعی امروز ما و در بدنه حوزه که باید نیازها را جواب دهد این فضا وجود ندارد. پنج سال است که پای میز مذاکره رفته‌ایم و امروز به‌جایی رسیده‌ایم که مشخص شده حداقل‌ها در تصیم‌سازی لحاظ نشده و کار به اینجا کشیده است؛ یعنی ما یک فقیه در حد دیپلماسی کلان نیاز داشتیم که معیارها و چهارچوب‌های مذاکره را مشخص کند. الآن وزارت خارجه ما کاملاً سکولار است؛ ما در قرآن یک قاعده فقهی داریم به نام (نفی سبیل) که یک فقیه وقتی فتوا می‌دهد طبق این قاعده می‌گوید یک زن مسلمان نمی‌تواند به عقد یک کافر در بیاید. یک فقیه مبتنی بر این قاعده فتوا می‌دهد که رژیم صهیونیستی نباید اراضی فلسطین را اشغال کند و این قاعده در سطح تکنیکی و سطح استراتژیک جواب می‌دهد. این قواعد فقهی همان مواد خام آماده است که در طول این هزار سال تبیین شده اما مساله این است که چه طور باید این قدرت اجتهاد را در این سطح آورد و آن را تعمیم داد؟ این همان است که حضرت آقا از آن به‌عنوان فقه حکومتی نام می‌برند.

چرا ما باید راهبردی بیندیشیم؟ به دلیل اینکه تصمیم‌سازی باید شکل بگیرد. سه تا کلمه تصمیم‌گیری، تصمیم‌سازی و به تصمیم رسیدن را می‌شناسید. امام علی علیه‌السلام در ماجرای صفین به تصمیم رسید، مالک اشتر داشت خیمه ظلم معاویه را برمی‌داشت و اگر چند متر دیگر پیش می‌رفت قضیه تمام می‌شد اما در پشت‌صحنه وقتی عمار شهید شد به حضرت فشار آوردند که مالک برگردد و حضرت را به تصمیم رساندند. امام راحل وقتی می‌گوید من جام زهر را می‌نوشم؛ یعنی من به تصمیم رسیده‌ام و شرایط و دیگران من را به تصمیم رساند. چه امام علی باشد که یک معصوم است و چه امام راحل که انقلاب اسلامی را رقم زد اگر شرایط مناسب نباشد به تصمیم می‌رسد. اگر می‌خواهیم رهبران جامعه به تصمیم نرسند باید دو تا کار را انجام دهیم؛ اول اینکه تصمیم‌سازی حرفه‌ای انجام بدهیم تا در مرحله دوم تصمیم‌گیری حرفه‌ای انجام بشود. برای این کار باید تعدادی تصمیمات خوب ساخته شود تا رهبران و مسئولان که طبق شرایط تصمیم‌گیری می‌کنند تصمیم درست را انتخاب کنند. مثلاً به یک لباس‌فروشی بروید که یک کت و شلوار داشته باشد، با یک رنگ، یک جنس و یک سایز؛ اگر رنگ و سایز آن به شما نخورد هم شما به انتخاب آن محکوم هستید و انتخاب دیگری ندارید. شما همان مدیری هستید که ایستاده‌اید جلوی آن مغازه و باید یک تصمیم بگیرید. ولی اگر به مغازه‌ای بروید که 10 مدل کت و شلوار در رنگ‌های متفاوت، جنس‌ها و اندازه‌های مختلف داشته باشد، درواقع تصمیم‌سازی کرده‌اید و مدیر در مثل این شرایط، برای انتخاب دستش بازتر است که هرکدام را خواست انتخاب کند.

در کشور ما برای برخی تصمیمات به اندازه دو صفحه هم مطالعه صورت نگرفته است و بعضی تصمیم‌گیری‌ها خلق‌الساعه و تریبونی است. مثل همین تصمیم‌گیری که یک روزی گفتیم خدا کاره‌ای نیست و آمریکا کدخدا است و باید بریم با او ببندیم.

در جمهوری اسلامی نیاز به برنامه‌ریزی استراتژیک 40 ساله یا 50 ساله به بالا داریم. مدیرانی که بر سر کار می‌آیند 95 درصد انرژی خود را روی نفی گروه قبلی می‌گذارند و 5 درصد باقی مانده را هم یک شبه نظراتی در ذهنشان که به مناسبات جاری متصل می‌کنند. با این شرایط که نمی‌شود تمدن نوین اسلامی درست کرد. تمدن نوین اسلامی نقشه می‌خواهد، طرح و ساختار می‌خواهد، اگر هم بگویم که در مراکز استراتژیک و دانشگاه‌ها کار کنند، مدل‌هایشان غربی است و در آخر می‌خواهیم بشویم شبیه آمریکا! آیا آمریکا خوب است؟ آیا اروپا خوب است؟ اگر قرار باشد تمدن نوین اسلامی ساخته شود یا طرحش از حوزه قم در می‌آید یا اصلاً در نمی‌آید؛ یعنی راه سومی ندارد و این مطلب را به‌عنوان یک معلم استراتژی می‌گویم.

یک حکومت 10 برابر نیروی تصمیم‌گیر باید نیروی تصمیم‌ساز داشته باشد نه این‌که برعکس باشد. الآن آمریکا 2500 مرکز مطالعات استراتژیک و اندیشکده دارد. آمریکا که با سیستم فدرال اداره می‌شود حدود 800 مدیر دارد. با این حساب نزدیک سه برابر مرکز تصمیم‌ساز دارد. در کل دنیا حدود 5500 اندیشکده وجود دارد که نزدیک به نصف آن این تعداد در آمریکا است. ما اگر در کشور مراکز تصمیم‌سازی غیر حکومتی را بشماریم حدود 5 تا بیشتر نیستند که بتوانند در تصمیم‌سازی‌ها مشارکت کنند. مراکز حکومتی مانند مجمع تشخیص را منحل کردند و از مراکز استراتژیک مجلس و دولت هم که کاری بر نمی‌آید. هرکسی که تابلوی اندیشکده را بالا برد که تصمیم‌ساز نیست خیلی‌ها اصلاً بلد نیستند و سواد آن را هم ندارند. تا زمانی که تصمیم‌سازی حرفه‌ای در هر 140 حوزه زیر نظام انجام نشود، مدیران آن حوزه محکوم می‌شوند که به تصمیم برسند. پس ما باید تصمیم‌سازی کنیم که مدیرانمان تصمیمات خوب اتخاذ کنند تا شرایط آن‌ها را به تصمیم نرساند؛ این می‌شود ضرورت راهبردی اندیشی.

پس چرا ما باید راهبردی بیندیشیم؟ به این دلیل که در تفکر استراتژیک ما تصمیم‌سازی می‌کنیم و می‌گویم این مسیر غلط است و باید از این مسیر رفت. نمی‌شود دائماً اعتراض کرد بلکه باید راه‌کار داد. اگر بخواهیم راه‌کار بدهیم باید فکر استراتژیک داشته باشیم.

وقتی از سال 92 مذاکرات هسته‌ای ایران شروع شد، تقریباً هر سال 200 برنامه دانشگاهی اجرا کرده‌ام و روی پرده نشان دادم که به چه دلیلی این مذاکرات به سرانجام نخواهد رسید و رسماً هم اعلام کردم که اگر همه موارد حل بشود مثلاً با آمریکا دوست بشویم، پهلوی را برگردانیم، حجاب را از سر زنانمان برداریم، موشک را کنار بگذاریم تأثیر این حرف‌ها در اقتصاد ما بیشتر از 5% نمی‌شود. از آن سال الآن که اردیبهشت 97 است، هیچ اتفاقی نیفتاده است، برخی اسکناس یک دلاری را در دست گرفتند و گفتند از فردا دلار می‌شود معادل هزار تومان اما حالا تقریباً هر دلار 7 هزار تومان شده است! ما به مناسبات اشراف داشتیم که گفتیم نمی‌شود وگرنه علم غیب که نداشتیم.

آمریکا یک مرکز تحقیقات استراتژیک دارد که متعلق به دو حزب اصلی هست؛ مرکز سیاست دو حزبی که آرم آبی جمهوری‌خواه و آرم آبی دموکرات‌ها را دارد که مثل یک پل به یکدیگر وصل شده‌اند. این مرکز تحقیقات در سال 87 سندی منتشر کرد که دوربرگردان‌ها را باید حذف کنیم؛ منظور از دوربرگردان چه بود؟ ما در سال 59 که تحریم شدیم همه دنیا با پول آمریکا طبق مصوبه سازمان ملل می‌توانستند آزادانه با آن تجارت و کار کنند؛ چراکه پول آمریکا شده بود پول بین‌الملل و تمام طلاها در سازمان ملل پشت دلار جمع شده بود و آمریکا نمی‌توانست بگوید که چون من با شوروی مشکل دارم، او با پول من کار نکند و یا به سازمان ملل نیاید. یا اینکه ایران به سازمان ملل نیاید، بالاخره ما هم سهم سازمان ملل را می‌دهیم که عضو باشیم و مشارکت کنیم. آمریکا در قانونش یک دوربرگردان تعریف کرد این قانون می‌گوید آلمان حق ندارد مستقیماً با ایران رابطه داشته باشد، همین‌طور سایر کشورها اگر هرکدام بخواهند از ایران نفت بخرند باید سند آن را به وزارت خزانه‌داری آمریکا بدهند تا او تأیید کند. آلمان هم پول نفت را به یک بانک آمریکایی در آلمان بدهد؛ یعنی یورو را بدهد و دلار بگیرد، بعداً آلمانی‌ها دلار را به ایران بدهند و بشکه نفت را تحویل بگیرند به این فرایند «یوترن» می‌گفتند. قبل جنگ تحمیلی 1359 تا 1387 یعنی روز اولی که اوباما روی کار آمد، این طرح اجرا می‌شد و ما قانونا دلار را دور می‌زدیم اما آمریکا کنترل می‌کرد که ما چه معامله‌ای انجام می‌دهیم و حساب و کتاب معلوم بود؛ اما از آن سال به بعد، نه مستقیم می‌توانستیم با دلار کار کنیم و نه می‌توانستیم آن را دور بزنیم اگر مثلاً آلمان از ما نفت می‌خرید باید پولش را می‌ریختیم توی چمدان و می‌آوردیم که شدنی نبود. نتیجه این شد که این پول‌ها روی هم ماند و تقریباً 150 میلیون دلار آنجا ماند. هفته پیش هم دادگاه آمریکا حکم داد که 6 میلیون دلار از پول‌های ایران را به خاطر 11 سپتامبر بردارند و حالا هر چند ماه یک بار، چند میلیون برمی‌دارند و کسی هم نمی‌تواند کاری کند. مدت‌ها طول کشید که ما ثابت کنیم عضو سازمان ملل هستیم و شما چه حقی دارید قانون دوربرگردان را برای ما قرار دهید، باید آن را بردارید. کوتاهی کسانی که تصمیم‌ساز نبودند منتج به این شد که این‌ها آمدند دوربرگردان را هم برداشتند. بعد از آن فتنه 88 رخ داد کل فضای فکری جامعه رفت به سمت مسائل سیاسی و آن قضیه فراموش شد در حالی که ما آنجا به تصمیم‌ساز حرفه‌ای نیاز داشتیم.

در همان ابتدای مذاکرات من این بحث را یک ساعت و نیم، درس دادم و توضیح دادم و منتشر هم شد. در سازمان ملل یک حقی هست به نام «حق ترسیدن» مفاد این قانون را در آنجا بررسی کردیم که ما در آینده چه مشکلاتی خواهیم داشت اما خوب دولت مربوطه به این حرف‌ها توجه نکردن و گفتند می‌رویم با کدخدا می‌بندیم. می‌دانستم که این دوستان از «یوترن» خبر ندارند و بدتر آنکه مطمئن بودم که آن‌قدر به آمریکا اطمینان دارند که سر این قضیه برخورد نمی‌کنند. در سال 1392 که برای مذاکره رفتند من برای تک‌تک مسئولان پیام فرستادم که آخرش حضرت آقا در سخنرانی رسمی فرمودند به حرف منتقدان گوش کنید شاید برای شما یک حرف خاصی داشتند. آقای عراقچی یک جلسه‌ای گرفت و خبرگزاری‌ها را جمع کردند و تلویزیون هم نشان داد که منظور از منتقدان همین خبرنگاران هستند. مگر یک خبرنگار چه تفکر استراتژیکی در مذاکرات هسته‌ای دارد؟! برجام در سال 94 تصویب شد و در سال 95 دهه فجر دکتر ظریف به اتاق بازرگانی رفت و تجار بخش خصوصی به آقای ظریف گفتند که ما نمی‌توانیم مراوده اقتصادی داشته باشیم. چند ماه پیش هم که آقای سیف رفته آمریکا گفته ما هیچ دستاوردی نداشتیم و آن موقع معاون وزیر امور خارجه و معاون وزیر خزانه‌داری امریکا در شبکه cnn اعلام کردند که این مسئول ایرانی که آمده اینجا درست می‌گوید اما ما در برجام قول نداده بودیم که یوترن یا همان چرخه دلار را حذف کنیم و اصلاً در مذاکرات مطرح نشد. شش ماه بعد هم در دهه فجر 95 آقای ظریف گفت که ما در مورد یوترن اصلاً مذاکره نکردیم. در این جریان، تصمیم‌سازی را نگاه کنید؛ یعنی اینجا ننشستند کار را پخته کنند که چرا ما داریم می‌رویم مذاکره کنیم. باید قانون ایسا (ISA) را که سال 75 تصویب شده بود را حذف کنند و یوترن را باید یا ابقا کنند و یا کلاً حذفش کنند که ما مستقیماً با دلار کار کنیم و موارد دیگر که می‌توان شمرد.

میز مذاکره چیده شده آمریکا هست. فرانسه روسیه، چین، انگلیس، آلمان و ایران هم حضور دارند. آقای مودیز وزیر انرژی آمریکا با آقای صالحی مذاکره می‌کنند و نتیجه فنی کار آن‌ها می‌آید روی میز دیگر که حقوقی هستند. آقای مودیز می‌گوید حتماً نیروگاه نطنز باید تعطیل بشود، در راکتور اراک باید بتن بریزید، فردو باید تعطیل شود، غنی‌سازی هم باید سه و نیم درصد بیشتر نباشد و... . آقای صالحی هم دانه به دانه امضا می‌کند. این طرف هم بال تحریم‌های ایران بود که از ایران آقای دکتر سیف و طیب‌نیا رئیس بانک مرکزی و وزیر اقتصاد با آقای جک لو  وزیر خزانه‌داری آمریکا بودند. همین آقا هفته قبل گفت که اتاق جنگ آمریکا علیه ایران همین‌جا در خزانه‌داری امریکاست. این اتاق جنگ 23 سال است که شکل گرفته و 9 نفر یهودی با یک نفر مسیحی هستند. این‌ها یک تیم بسیار خطرناکی‌اند که در این 23 سال، ریشه نزدیک 200 هزار قرارداد تجاری ایران با شرکت‌های جهانی را دانه به دانه زده‌اند مثلاً می‌گفتند شرکت فلان، اگر با ایران معامله کنید، این تبعات را برای شما دارد لذا آن کالا را به ایران نفروش. از روش تهدید و تطمیع برای این کار استفاده کرده‌اند. هیچ کدام از این‌ها اقتصاددان نیستند بلکه حقوق‌دان هستند با گرایش مبارزه با منابع مالی تروریزم و قبلاً نیز در FBA و پلیس آمریکا کار می‌کردند. کارشان این بوده که هر وقت مواد مخدر ترانزیت می‌شد، پول مواد را تو بانک‌ها شناسایی می‌کردند. می‌دانستند که مثلاً آن گروه مافیایی چه قدر پول دارد و فلان گروه چه قدر؛ وقتی در بانک از پول یک گروه مبلغی به حساب آن گروه جابجا می‌شد، می‌فهمیدند که مواد مخدر جابجا شده و از این طریق می‌رفتند سر قرار و به آن‌ها حمله می‌کردند. این مدل ساده در شناسایی گروه‌های مافیایی را آورند در گروه‌های تروریستی نیز اجرا کردند. همین کارشناسان را به بخش ضد تروریزم آوردند تا منابع مالی گروه‌های تروریستی را هم کنترل کنند. بعد که نتیجه آن را دیدند این طرح را علیه دولت‌های حامی تروریزم (به قول خودشان) مثل ایران، چین و روسیه به کار بردند که در نهایت نامش «جنگ ارزی» شد. این جنگ ارزی که چند صد سال انجام می‌شده الآن شکل جدیدی پیدا کرده که افراد متخصص، منابع مالی را کنترل می‌کنند. قضیه «پالرمو» و «اف ای تی اف» (fatf) نیز می‌گوید شما باید از نرم‌افزاری استفاده کنید که هرچه پول جابه‌جا می‌کنید ما آمریکایی‌ها اطلاع داشته باشیم. ما کتاب‌ها، دیدگاه‌ها و مصاحبه‌های این چند کارشناس آمریکایی را جمع‌آوری و ترجمه کرده‌ایم و انشالله به‌مرور منتشر می‌شود.

در مذاکرات رئیس بانک مرکزی ایران و وزیر اقتصاد از وزیر خزانه‌داری امریکا می‌خواهند دوربرگردان‌ها را ابقا کنند اما موضوع مذاکره را هسته‌ای می‌دانند و از این بحث طفره می‌روند. نتیجه اینکه ما هم نباید بپذیریم که تأسیسات هسته‌ای را پلمپ کنیم. این تصمیم‌سازی حرفه‌ای است. می‌دانید به‌جای این مسئولین اقتصادی ما آقای دُرّی اصفهانی برای مذاکره رفته بود که الآن به جرم جاسوسی در زندان است. این فرد حتی اگر هم اراده‌اش بوده که تحریم‌ها را بردارد، این‌کاره نبوده و اصلاً اراده‌اش این بوده که این‌ها برداشته نشود و از طرف دشمن برای این کار پول گرفته است.

 یک ملت به این صورت به تصمیم می‌رسد و نتیجه یک اشتباه این شده که حکومت به تصمیم رسید. الآن مهم نیست که بگویم آن موقع چه باید می‌کردند و نکردند و الآن چه شده است! مهم این است که الآن یک ملت 80 میلیونی دچار مشکل شده و باید عبرت گرفت؛ یعنی ما تصمیم سازان زیادی نیاز داریم که تعبیر حضرت آقا «راهبردنگاران» است.

بنابراین، چرا باید راهبردی بیندیشیم؟ برای اینکه تصمیم‌سازی کنیم تا تصمیم گیران ما تصمیمات خوب بگیرند و الا ما و جامعه به تصمیم می‌رسیم حتی اگر حکومت، حکومت علی علیه‌السلام یا امام راحل هم باشد به تصمیم می‌رسد و در دوران دفاع مقدس می‌گوید جام زهر را می‌نوشم. این ضرورت، کلی مطلب دارد اما می‌خواهم به این سؤال بپردازم که چگونه راهبردنگار بشویم؟

«استراتژیست» شدن به تعبیر غربی‌ها و به تعبیر حضرت آقا که گفتند به این افراد بگویید «راهبردنگار»، به سه شکل تربیت می‌شوند و باید روی چند موضوع کار کنند؛ اول، کلان‌نگری؛ دوم، همه‌جانبه‌‌نگری و سوم، آینده‌نگری است.

1.     کلان‌نگری

 برای مثال اگر من قرآن را باز کنم و سرم را پایین ببرم، فقط یک سری حروف سیاه را روی کاغذ می‌بینم؛ به این حالت می‌گویند جزئی‌نگری اما اگر شما سوار بالگرد شوید و از آن بالا به شهر قم نگاه کنید حرم، خیابان‌ها، پارک‌ها، مدرسه‌ها، مساجد و بیمارستان‌ها را می‌بینید. از بالا به همه‌جا اشراف دارید و درواقع کلان‌نگرید اما جزئیات را نمی‌بینید. اگر الآن وارد خیابان شوید ماشین‌ها را با تفاوت نوع و رنگ می‌بینید و تشخیص می‌دهید اما وقتی سوار بالگرد هستید و اوج گرفتید، دیگر تشخیص ماشین‌ها خیلی مشکل می‌شود.

متأسفانه غالب افرادی که الآن کار می‌کنند جزءنگرند یعنی جزئیات را خوب می‌دانند ولی این‌طور نیست که از بالا هم مشاهده کنند. اگر سرمان را پایین بگیریم جزئیات را می‌بینیم اما زمانی که سرمان را بالا می‌بریم کلیات را می‌بینیم و این می‌شود کلان‌نگری. کلان‌نگری یک ورزش ذهنی است. از نظر ذهنی تمرینات فکری و فلسفی لازم است که استراتژیست‌ها را از جزءنگری به کلان‌نگری سوق می‌دهد؛ اولین تمرین کلان‌نگری «تاریخ» است. یک استراتژیست بیشتر از هر چیز در مرحله اول به تاریخ نیاز دارد؛ لذا آنچه را که ما به آن «بصیرت» می‌گوییم، یک وجه آن، بصیرت در نگرش تاریخی است. کسی که گزاره‌های تاریخی را از پیش بلد نباشد محکوم است که آن‌ها را تکرار کند. می‌دانید که عمده استراتژیست‌های دنیا، فارغ‌التحصیل رشته تاریخ‌ هستند مثلاً همین آقای کسینجر دکترای تاریخ داشت. پس برای راهبردنگار شدن، کلان‌نگری مسئله اول است؛ لذا باید از جزئیات فاصله بگیریم تا کلان‌نگر شویم.

2.     همه‌جانبه‌نگری

بعد از اینکه سرمان را بالا آوردیم و کلان‌نگر شدیم، همه جانبه‌نگر می‌شویم. مثلاً الآن من از این بالا همه شما و همه جای تالار را می‌بینم ولی اگر برم پایین روی صندلی جلو بنشینم فقط افراد صف اول را می‌بینم. درواقع کلان‌نگری به شما همه‌جانبه‌نگری می‌دهد که به آن «نگرش سیستمی» می‌گویند.

 شما می‌خواهید تمدن‌سازی را مشق کنید و برگزارکنندگان این نشست دغدغه این را دارند که حوزه با مباحث تمدن‌سازی بیشتر درگیر شود. وقتی می‌خواهید در یک محیط ارگانیک یک تمدن بسازید، یک هرم وجود دارد شامل: 1-دولت‌سازی 2-نظام‌سازی 3-ملت‌سازی 4-ملک‌سازی.

در تمدن‌سازی کاری به ایران و این 20 کشور اسلامی هم ندارید. یک هرمی را در نظر بگیرید که رأس این هرم «دولت‌چینی» قرار دارد یعنی همان مرحله سوم تمدن‌سازی همین چیزی که حضرت آقا فرمودند؛ بعد از انقلاب اسلامی، نظام‌سازی و بعداً نوبت دولت‌سازی است. ما در جمهوری اسلامی هنوز وارد مرحله سوم نشده‌ایم. دولت در رأس هرم قرار دارد و در لایه بعدی نظام‌سازی وجود دارد که شامل 140 زیرنظام می‌شود. هرچه درباره کشاورزی، صنعت، رسانه، فضایی، غذایی، قضایی، انرژی، سیاست خارجی، سیاست داخلی، آموزش پلیس، آموزش عالی، آموزش و پرورش و غیره را می‌خواهید بگویید، کلان‌نگر باید ارتباط این پدیده‌ها را با هم بتواند تشخیص دهد.

لایه بعدی هرم تمدن، «ملت‌سازی» یا «جامعه‌سازی» است. حضرت آقا در دیدار طلاب حوزه علمیه تهران که در سال 96 برگزار شد فرمودند ما هنوز وارد دولت اسلامی نشده‌ایم و در مرحله نظام‌سازی هستیم و در آن گیرکرده‌ایم؛ یعنی هنوز نظام اسلامی نداریم و منظورشان این است که در آن لایه 140 تایی هستیم.

هیچ‌گاه بخشی‌نگری نکنید؛ چراکه مثلاً بخش شما یکی از آن 140 زیر نظام است و هر سیاستی برای بخش خودتان در نظر بگیرید 139 زیر نظام دیگر را هم باید لحاظ کنید چون آن وقت برای بخش خودتان یک طراحی خوب می‌کنید و تو مجلس تصویب می‌شود و می‌رود برای اجرا که بار آن روی دوش آن 139 زیرنظام دیگر می‌ریزد. این نتیجه «بخشی‌نگری»، «جزءنگری» یا «جزیره‌نگری» است! اما وقتی کلان‌نگری کردیم کلان‌نگر می‌شویم؛ این تئوری سیستم‌های ارگانیکی بود. نمونه بهتر این هرم را در اسلام داریم که «مدل بیولوژیکی» است و آن را به‌مثابه بدن انسان بگیرید که امام به‌مثابه سر است و حکومت و مردم به‌مثابه بدن هستند. به‌عنوان یک راهبردنگار و یک کلان نگر، جامعه را یک بدن می‌بینید و حالا مشکلات آن بدن را می‌توانید شمارش کنید و دریابید که الآن کجای این بدن مشکل دارد. اگر الآن ما بخواهیم ساختار جامعه خودمان را بررسی کنیم می‌بینیم که یا گردنش نیست یا دستش نیست یا چشمش چپ است و یک شکل کاریکاتوری دارد.

ماهیت کلان‌نگری این است که شما باید اول بالا بیایید و کلان‌نگر شوید ثانیاً همه‌جانبه‌نگر شوید وگرنه با موضوعات درگیر نمی‌شوید.

3.     آینده‌نگری

 مرحله سوم برای راهبردنگار شدن این است که حالا شما یک افق دید بلند دارید و این به شما تلقی آینده‌نگری می‌دهد. در آینده‌شناسی ما باید افق دید داشته باشیم تا بتوانیم آینده را ببینیم. کسی نمی‌تواند برود در خیابان و بگوید من دارم آن نقاط دور شهر را می‌بینیم! کلان‌نگری که نکرده و درگیر جزئیات نیز شده است و همه‌جانبه‌نگری هم که نیست! این افق دور مقاطعی دارد. الآن آینده‌شناسی نظام که 1404 است حدود 7 سال از آن باقی مانده است که خیلی بد است. الآن اگر از پدر و مادری که خدا یک بچه به آن‌ها داده بپرسید برنامه شما برای این بچه چیست، به اندازه نیم قرن برنامه برای شما ترسیم می‌کند که مثلاً اول می‌رود مدرسه ابتدایی؛ 3 سال بعد می‌رود راهنمایی؛ 3 سال بعد می‌رود دبیرستان؛ 3 سال بعد می‌رود دانشگاه و چند سال طول می‌کشد تا فارغ‌التحصیل شود و بعد می‌رود سربازی و بعد ازدواج می‌کند و مشغول کار می‌شود و این یعنی حدود بیست و پنج سال که الآن خانواده‌ها برای یک فرد، بیست و پنج سال برنامه در ذهنشان دارند و ممکن است نوشته نشده باشد اما در ذهنشان هست. الآن حکومت برای کشور 7 سال دیگر برنامه دارد که البته آن هم برنامه نیست! یک چشم‌انداز است که در سال 1382 آماده شده و دو سال بعد از آن شروع شده که باید افق‌های دورتر را می‌دیدیم.

 ما در اندیشکده یقین سند چشم‌انداز تا 1414 را طراحی کردیم و بنده تا حالا 750 جلسه مؤلفه‌های آن را درس داده‌ام؛ یعنی طرح‌ریزی استراتژیک 1414 یعنی ده سال بیشتر از آن برنامه مجمع تشخیص که الآن 13 سالش رفته و 17 سال دیگر از آن باقی است. این برنامه میان‌مدت ما بود؛ گام بعدی که طراحی کرده‌ایم 1444 بود که الآن 47 سالش مانده و ما الآن لایه جوانانی که تربیت کردیم 7000 هزار نفر را جذب کردیم که تا کنون 700 نفرشان فارغ‌التحصیل شده‌اند که در 12 سال اول استراتژی را به ایشان ارائه کردیم و حالا به یک جمعیت پرقدرت راهبردنگار جوان تبدیل شده‌اند که روی افق 1414 تخصصی کار می‌کنند. این تعداد از افراد از 120 رشته دانشگاهی و حوزوی هستند.

 کسی که دکترایش را از فلان کشور می‌گیرد در افق 1414 در زیر نظام ما قرار می‌گیرد. در اقتصاد، پزشکی، تجارت، هنر و انرژی هم همین‌طور است. سند چشم‌انداز مجمع تشخیص در دو صفحه است و خلاصه آن این چنین است که ایران در افق 1404 کشوری الهام‌بخش در منطقه است (با مکتب نئوکنزی).

 اما شما امروز باید چه کار کنید؟ می‌خواهیم برنامه مشخص و میان‌مدت 20 ساله بدهیم برای جوانان زیر 35 سال در افق 1444. در آن موقع تربیت آدم‌ها از کجا باید شروع بشود؟ از بچه‌های هفت‌ساله؛ لذا ما یک برنامه داریم برای کودکان زیر ده سال و هفت‌ساله که باید در مدارس انجام شود. کودک هفت‌ساله‌ای که درگیر این پروژه می‌شود، در سال 1444 حدود 50 سال سن دارد که می‌خواهد رئیس‌جمهور شود. پس باید از الآن با سیاست، استراتژی و موارد مورد نیاز دیگر، آشنا شود؛ یعنی ما زیر 35 ساله‌ها را درگیر 1414 کرده‌ایم و افراد زیر 10 سال را درگیر پروژه 1444 کرده‌ایم.

چهار کار باید انجام شود: 1- تولید علم 2- تربیت نیرو برای آن علوم 3-تهیه طرح‌های استراتژیک برای این علوم 4- تبدیل این طرح‌ها به گفتمان عمومی.

یعنی باید با آن علم یک تعداد افرادی در تخصص‌های گوناگون تربیت شوند؛ بعداً طرح‌های استراتژیک هر حوزه تولید شود به نام (چه باید کردها) و بعد برویم در صحنه عمومی به مردم بگوییم تا گفتمان عمومی بشود. در جلسه الگوی ایرانی-اسلامی پیشرفت، حضرت آقا فرمودند این مطالب را فقط به کتاب تبدیل نکنید بلکه بروید این‌ها را به گفتمان عمومی جامعه تبدیل کنید. تا این چهار کار انجام شود و نیروهایش تربیت شود سال‌های طولانی زمان می‌برد که افق آن سال 1444 است.

پس برای راهبردنگار شدن باید کلان نگر، همه‌جانبه‌نگر و آینده‌نگر شد؛ اگر این سه اتفاق در یک نفر بیفتد، او دیگر راهبردنگار است. راهبردنگار شدن به درس خواندن هم نیست؛ این‌طور نیست که فلان درس‌ها را بخوانیم یا این واحدها را بگذرانیم، راهبردنگار می‌شویم بلکه نیازمند ورزش فکری و ذهنی است.

 مفاد محتوایی و معرفتی این ورزش دهنی چیست؟ چهار گزاره دارد که خواهش می‌کنم با آن‌ها آشنا شوید:

  1. آشنایی با قواعد که در حوزه به آن‌ها می‌گویند قواعد فقهی مثلاً یک استراتژیست با استفاده از قاعده نفی سبیل می‌گوید بر قرار کردن رابطه با آمریکا و انگلیس فایده ندارد؛ چراکه قاعده نفی سبیل می‌گوید آن‌ها به دنبال سیطره بر ما هستند و قرآن می‌گوید ما چنین راهی را قرار نداده‌ایم که کفار بر مؤمنان مسلط شوند و در آن‌ها نفوذ کنند. یک راهبردنگار باید قواعد فقهی را بشناسد. یک ابزار راهبردنگاری در بخش معرفتی آن شناخت قواعد است. این در نگاه دینی ما می‌شود قواعد فقهی که مربوط به قرآن و روایات است و بعد از روایات ائمه، بزرگان ما در طول این هزار سال گذشته از عمر حوزه این قواعد را در فقه تئوریزه کرده‌اند و در علم اصول و در علم فقه نمونه اجرایی برای ما گذاشتند. پیش‌نیاز اول در سطح حکومتی اشراف بر این علوم است.
  2. پیش‌نیاز دوم آشنایی با مابه ازای این‌ها در تمدن غرب است. آن‌ها به قواعد فقهی می‌گویند «دکترین»؛ یعنی هر قاعده فقهی یک دکترین است. پایه تفکر استراتژیک دانش «دکترینولوژی» است. علم فقه ما متأثر از علم اصول فقه است؛ یعنی این علم اصول فقه است که کار ما را در فقه تصحیح می‌کند. در تفکر استراتژیک علوم استراتژیک را همان فقه در نظر بگیرید و معادل دانش اصول فقه می‌شود دانش دکترینولوژی. در کلام مسیحی و بیرون علم مسیحیت و در نظام دانشگاهی یک گرایش تخصصی دارند که علم پایه علوم استراتژیک است. این دانش دکترینولوژی به عبارت ساده یعنی علم اصول فقه و به معنای ساده‌تر؛ یعنی همین قواعد فقهی. آن‌ها برای اینکه تصمیم‌سازی کنند، دانشی به نام دانش دکترینولوژی دارند. این دکترین‌های گوناگون را می‌شناسند و از دل این‌ها سیاست‌های فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و نظامی به دست می‌آورند. ما هم یک سری قواعد فقهی داریم که در چارچوب کلیت اصول فقه، کار فقهی انجام می‌دهیم.
  3. اشراف بر سمبل‌ها؛ پس اولاً اشراف بر علوم پایه اسلام؛ دوما اشراف بر دکترین‌های دشمن در این زمینه و سوما اشراف بر سمبل‌ها و نمادها که در قرآن به آن‌ها «آیت‌ها» گفته می‌شود. الآن من یک بازی انجام می‌دهم که ببینید در تئوری بازی‌ها، سمبل‌ها چگونه کاربرد دارند:

وقتی مذاکرات هسته‌ای انجام می‌شد ما می‌دانستیم که به نتیجه نمی‌رسد؛ چون می‌دانستیم آمریکایی‌ها با ما بازی می‌کنند و بازی آن‌ها در قالب چه طرحی خواهد بود. اینکه اگر هم تحریمی برداشته شد ما نتوانیم از منافع آن بهره‌مند شویم. این داستان معروف را شنیده‌اید که یک روباه برای لک‌لک‌ها مهمانی برگزار می‌کند و برای آن‌ها سوپ درست می‌کند و در بشقاب می‌ریزد. خودش با زبانش می‌تواند سوپ را بلیسد اما لک‌لک نمی‌تواند با منقار بلندش چیزی بخورد. این استراتژی «بشقاب لک‌لک» است. معلوم بود که ما را دعوت می‌کنند دور میز مذاکره و خیلی هم با ما بخندند و لبخند بزنند اما بشقابی جلو ما می‌گذارند که نتوانیم از آن بخوریم.

این نمادها را ببینید که یک دقیقه بیشتر طول نکشید اما باید یک حقیقت کلی که تجربه شده در عالم واقع و یک ماجرایی که به‌صورت یک داستان کلاسیک درآمده را خلاصه و تصویری که دارد را به‌صورت کد در بیاورید. مثلاً می‌گوییم «هویج و چماق»؛ اروپا هویج را در دستش گرفته چماق در دست امریکا و اسرائیل است که می‌گویند امروز می‌زنیم و بعد می‌گویند فردا می‌زنیم. این اصطلاح جایش را به «پلیس خوب پلیس بد» داد، امریکا از برجام بیرون رفت لذا شد پلیس بد و این سه کشور اروپایی شده‌اند پلیس خوب. تمام این نکات و تمثیلات مثل «پاشنه آشیل»، «چشم اسفندیار»، «نوش دارو بعد از مرگ سهراب»، «خر ما از کرّگی دُم نداشت» برای این است که حقیقت کاملی بیان شود. قرآن هم می‌آید مطالب را در تمثیلات خلاصه می‌کند مانند «کمثل الحمار یحمل اسفارا» که لازم بود برای توضیح این مطلب یک مقاله بنویسی که آن علمای کذایی در آن جریان مثلاً هر مقدار علم داشتند به دردشان نخورد و خودشان هم باور نداشتن ولی قرآن خلاصه‌اش می‌کند و آن‌ها را به الاغی که بار کتاب داشته باشد اما آن کتاب‌ها بر روی او تأثیری ندارد. اشراف بر مثال‌ها و نمادها و مرحله بالاتر آیت‌ها ضروری است. باید همه ابعاد یک تصمیم کلان را جمع‌وجور کنید و یک کد برایش تعریف کنید که مردم و مدیران زمینه ذهنی از آن داشته باشند. لایه سوم، اشراف بر این نمادهاست که به اشراف بر ادبیات و تاریخ برمی‌گردد. یک راهبردنگار این‌ها را جمع‌بندی می‌کند.

در 20 سال گذشته 15 تا از این بازی‌ها انجام شده است؛ سال 1377 وقتی کلینتون رئیس‌جمهور امریکا بود، مهار دوجانبه را علیه ما و عراق اجرا کرد به نام عملیات «گازانبری». رسید به بوش (پسر) «هویج و چماق» را اجرا کردند. در مرحله بعد تبدیل شد به «پلیس خوب و پلیس بد». بعداً نوبت به «مکانیسم ماشه» رسید که گفتند ما صدام را برداشتیم اگر شما ایرانی‌ها در قضیه هسته‌ای کوتاه نیاید مکانیسم ماشه اجرا می‌شود و سازمان ملل تصویب می‌کند که کشور شما را اشغال کنیم. مرحله بعد تبدیل شد به «شک و بهت» و بعد تبدیل شد به «چیکن استراتژی» یعنی اینکه دوتا ماشین با سرعت به سمت هم حرکت می‌کنند و هرکدام ترسید و کنار رفت، می‌گویند جربزه‌اش مرغ است که می‌گویند چیکن استراتژی. بعد جای خودش را به استراتژی «قورباغه» که خانم دکتر «شانون» برای «کاندولیزا رایس» تهیه کرد؛ فرانسوی‌ها قورباغه را زنده زنده در قابلمه آب سرد می‌گذارند و زیر آن را روشن می‌کنند، هرقدر آب گرم می‌شود، بدن او هم گرم می‌شود تا جایی که آب خیلی گرم شده اما بدن قورباغه حساسیت خودش را از دست داده و دیگر نمی‌فهمد و به این ترتیب زنده زنده آب‌پز می‌شود؛ استراتژی قورباغه ناظر به این بود که محیط بین‌الملل را چنان گرم می‌کنیم که ایران آب پز بشود؛ یعنی وقتی او این کد را می‌دهد شما باید بفهمید که این سیاست‌ها کجا می‌خواهد برود و بعد باید به این ساز و کارها اشراف داشت. در لایه بعدی تئوری «آنفولانزای نیویورکی» را شروع کردند که همان نفرت چندوجهی است: 1- نفرت ایرانی‌ها از خودشان 2-نفرت ایرانی‌ها از ایرانی‌گری 3-نفرت ایرانی‌ها از حکومت 4-نفرت ایرانی‌ها از اسلام و 5-...

 این نفرت چندلایه تحت عنوان بیماری آنفولانزای نیویورکی از سال 86 شروع شد که طی آن فیلم 300 را علیه ایران ساختند و از این دست بازی‌ها که شروع شد. (تبعات استراتژی آنفولانزای نیویورکی نفرت از تمام وجوه درون جامعه را 10 سال بعد در ماجرای دی سال 96 شما دیدید. این اتفاقات که افتاد رأس نداشت؛ نگرش ایدئولوژیکی هم نداشت؛ گروهی هم نبود که بگوییم جریان را مدیریت می‌کند البته برخی مانند سلطنت‌طلب‌ها از آن طرف دنیا می‌گفتند ما داریم مدیریت می‌کنیم اما این نتیجه یک نفرت شکل گرفته بود و دائماً بیشتر شده بود تا اینکه سر باز کرد. مردم هم مشکلات معیشتی و اقتصادی داشتند و یک اعتراض‌های به حقی انجام داده بودند که آن جریان آمد از این فضا سوءاستفاده کرد. تقریباً همه به همه‌چیز بدبین و از همه‌چیز ناراحت هستند، این استراتژی اسمش استراتژی آنفولانزای نیویورکی است.) در مرحله بعدی رسید به فتنه 88 و شد پروژه «آژاکس 2» که آژاکس 1 را برای مصدّق طراحی کرده بودند. همین‌طوری جلو آمد تا الآن هم رسیده به «بشقاب لک‌لک». الآن درواقع شطرنج ‌بازی می‌کنید؛ شما یک طرف آمریکا هم یک طرف و شما می‌خواهید تصمیم‌سازی کلان کنید. این کلیدواژه‌ها باید برای شما شناخته بشود و درواقع باید یک اشراف بر آن‌ها داشته باشید.

وقتی در سال 84 چیکن استراتژی شروع شد دانشگاه خوارزمی یک سخنرانی داشتم و آنجا پرسیدند که الآن که دولت عوض شده پرونده هسته‌ای چطوری می‌شود؟ آنجا گفتم آن‌ها به سمت چیکن استراتژی خواهند رفت. یکی از مسئولان از خبرگزاری مطلب را خوانده بود و آنجا «چیکن استراتژی» را ترجمه کرده بود به جربزه مرغ و در یک سخنرانی گفته بود دشمن ما را مرغ می‌پندارد؛ حال آنکه ما عُقابیم. روزنامه‌های آمریکایی مسخره کرده بودند که آقا این مسئولین ایرانی مفاهیم پایه‌ای که تصمیم سازان خودشان می‌گویند را بلد نیستند، ما گفتیم دعوای ما دعوای مرغ و عقاب است! مسئله سر این است که دوتا کشور می‌رویم در شکم هم دیگر، ببینیم کدام یک زودتر می‌ترسد و کنار می‌رود.

همان‌طور که در برجام گفتیم با کنار رفتن کدخدا همه چیز به هم می‌خورد، امروز هم بحث با اروپایی‌هاست که تضمین‌های لازم را بدهند. یک بشقاب سوپ جلوی ما هست و امکان تناول کردن از این بشقاب برای ما نیست و هیچ آبی از این قضیه برای ما گرم نمی‌شود. اروپا تقریباً 55 میلیارد دلار از بازار ما منفعت می‌برند و در حال لیسیدن این بشقاب هستند ولی به ما وعده سر خرمن می‌دهند.

 پس برای راهبردنگار شدن باید کلان نگر، همه‌جانبه‌نگر و آینده‌نگر بشویم. این شرایط نتیجه یک ورزش ذهنی است که در افراد به وجود می‌آید. کار استراتژیست‌ها بالای 50 سال جواب می‌دهد چراکه یک پختگی سنی هم نیاز دارد که غالباً سن استراتژیست های دنیا همین حدود است اما اخیراً این سن یک مقدار پایین‌تر آمده و سن افرادی که در غرب و ایران استراتژی می‌خوانند حدود 45 سال است. اغلب باید به یک درجه اجتهادی و به یک پختگی تاریخی در این مسئله رسیده باشند و به اصطلاح یک آشنایی با ساختار سیاست هم داشته باشند.

 این دوتا نکته‌ای که عرض کردم:

  • چرا باید راهبردی بیندیشیم؟ چون باید بتوانیم تصمیم‌سازی حرفه‌ای انجام بدیم و گرنه دشمن ما را به تصمیم می‌رساند.
  • چگونه راهبردنگار شویم؟ کلان‌نگری، همه‌جانبه‌نگری، آینده‌نگری با محورهایی که عرض کردیم.

برای آنکه تفکر استراتژیک در جامعه شکل بگیرد ما باید سواد تصمیم‌سازی را بالا ببریم، الآن می‌گویند سواد سلامت، سواد زندگی، سواد مدیریت بحران، سواد رسانه، سواد هنر، سواد اقتصاد، یک سواد هم سواد تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری است.

 این سازوکارها به‌صورت اجمالی قابل پیگیری هست؛ اما اجمالاً دوستان عنایت داشته باشند که ضرورت این مبحث در جامعه ما از نان شب هم واجب‌تر است و در حوزه علمیه از همه‌چیز واجب‌تر است که نیازهای حکومت و جامعه را پاسخ بدهد. حوزه برای این مهم باید تصمیم‌سازی کند؛ چراکه حوزه پایه‌های اولیه را دارد؛ یعنی قرآن و عترت را دارد و در این‌ها بیش از هزار سال کار فکری شده است. عقبه‌ی این‌ها هم که کار فلسفی، تفسیری و کلامی شده است. فقط می‌ماند اینکه در جامعه تمدنی نیاز را تعریف و در قالب تصمیم پاسخ را پیدا کنیم. قالب نظریه و کار پژوهشی و علمی نمی‌خواهیم بلکه الآن ما می‌خواهیم بدانیم این مشکلی که پیش آمده مشکلش چیست و مثلاً اینکه مراجع ما می‌گویند نظام بانکی ربوی است باید راهکار ارائه بدهند. الآن اگر شما به یک نفر یک میلیون تومان بدهید، سال بعد، این پول که یک میلیون نمی‌ارزد بلکه پانصد هزار تومان می‌ارزد، آن فرد باید مثلاً 30% بکشد روی این یک میلیون تومان تا وقتی به شما تحویل می‌دهد تازه بشود همان یک میلیون تومان پارسال. مراجع می‌فرمایند این رباست، حالا دیرکردی که بانک‌ها می‌گیرند که بدتر از رباست. پس دعوا بر سر این است که ارزش پول روز به روز پایین می‌آید، چه طوری به مردم بگویم که پولتان را در بانک بگذارید که ضرر کنید؟!

جواب این است که آن پولی که ما الآن داریم کارنسی (carency) است. پول در غرب دو واژه دارد کارنسی و مانی (mony). کارنسی پولی است که ارزش آن افت می‌کند و نوسان دارد و مانی پولی است که ارزش ثابت دارد. پس معلوم می‌شود نظر بزرگان ما همین مانی است نه کارنسی؛ چون من کار ندارم که ارزش این پولی که شما دارید چه قدر می‌شود! من این عینک را به شما قرض می‌دهم و شما سال بعد، همین را به من بدهید. مثلاً یک سکه طلا که قیمت آن کم و زیاد می‌شود مهم نیست، مهم این است که قیمت، خود سکه هست. امام ره می‌فرماید: پول ذخیره ارزش باشد و با آن کار نکنید. اگر ما این را شناختیم معلوم می‌شود بانک مرکزی اشتباه می‌کند نه مراجع؛ یعنی بانک مرکزی اشتباه می‌کند که پولی را قرار داده که قیمت آن افت می‌کند و شما مجبوری بهره و سود 27% و یا 30% روی آن بکشید.

 حکم اسلام این است که پول ذخیره ارزش باشد و با آن کار هم نکنید یعنی همان مانی ولی این پولی که شما دارید کارنسی است. باید روی این قواعد اشراف داشته باشیم. به‌عبارت‌دیگر الآن مشکل جامعه چیست؟ در جواب می‌گوییم ربای موجود در بانک‌ها. راه‌حل چیست؟ اینکه جای کارنسی را با مانی عوض کنید، مشکل تمام می‌شود.

ممکن پشت این مطلب و راهکار 10 جلد کتاب هم نوشته شده باشد ولی شما با آن 10 جلد کتاب، کار ندارید؛ شما راهبردنگار هستید و با این جمله کار دارید که کارنسی را کنار بزنید و مانی را بیاورید. مرحوم آیت‌الله حائری شیرازی رحمت‌الله علیه این جمله امام را که پول نباید کار کند را برداشت و یک کتاب برایش نوشت. پس این مواد خام را بزرگان ما کارکرده‌اند. در حوزه یکی باید بنشیند مسائل روز را ارجاع بدهد به این قواعد و ما به ازای آن را تحویل بگیرد. اگر این اجزاء چیده بشود تمدن اسلامی نیز شکل خواهد گرفت.

چند نمونه از این مسائل داریم که ام المسائل هستند؟ حتی اگر 10 هزار مساله باشد باید برای همه آن‌ها جواب پیدا کنیم تا آرام آرام از این وضع نابسامان به یک وضعیت مطلوب که همان جامعه اسلامی و تمدن اسلامی حرکت کنیم.

 این نکاتی که عرض کردم فهرست‌وار و در حد مقدماتی بود که برای آشنایی با کلیت قضیه ارائه شد. جمله آخر این است که غربی‌ها دو چیز دارند که ما هنوز به آن نرسیده‌ایم:

  • اینکه غربی ها رویکردهای طرح‌ریزی استراتژیک دارند. آن‌ها این کار را برای تمدن خودشان در 64 حوزه انجام داده‌اند. یکی از راه‌های پیشرفت این است که ما این 64 باب را بومی کنیم و با توجه به غنای مباحثمان، ما می‌توانیم بیشتر از 100 رویکرد را ارائه بدیم و تعریف کنیم. این یکی از فوت‌های کوزه‌گری آن‌ها در این 400 سالی است که تمدن خود را شکل داده‌اند.
  • آن‌ها از استراتژی رسیده‌اند به طرح‌ریزی استراتژیک ولی ما هنوز به طرح‌ریزی فقهی هم نرسیده‎ایم؛ ما مساله موردنیاز را مطرح می‌کنیم و مرجع تقلید نیز یک فتوای یک‌جمله‌ای می‌دهد که این یک جمله می‌شود استراتژی. غربی‌ها استراتژی را به یک سطحی رسانده‌اند که مثلاً برای همان یک جمله یک کتاب 500 صفحه‌ای می‌نویسند که قالب همان یک حکم را شکل می‌دهد. به این می‌گویند طرح‌ریزی استراتژیک؛ یعنی درواقع جریان نسل جوان ما به سمتی برود که بتواند برای یک حکم فقهی یک طرح جامع اجرایی بنویسد. این روش طرح‌ریزی استراتژیک را 12 سال است در تهران تدریس می‌کنیم. در افق 1414 برای «استراتژیک پِلَنِینگ» یا همان طرح‌ریزی استراتژیک تقریباً 2500 جلسه برنامه ریزی شده که تا الآن 760 جلسه آن برگزار شده است. در اسلام ما طرح‌ریزی نداریم، بلکه «قدر» داریم؛ «قد جعل الله لکل شیء قدرا» پس ما «قدرریزی» داریم. قدر هر چیزی آنجایی است که عجز آن پدیده شروع می‌شود. مثلاً یک نفر که تازه به حوزه یا دانشگاه آمده از اینکه نظریه یا فتوا بدهد عاجز است اما او یک روزی به اجتهاد می‌رسد و قادر می‌شود. این فاصله چگونه پُر می‌شود؟ ما به این می‌گوییم قدر ریزی و غربی‌ها به آن می‌گویند طرح‌ریزی. این موضوع در مباحث تفسیری یک وجوهی دارد که مثل المیزان، نمونه و تسنیم در این زمینه غنی هستند؛ یعنی ما در مقابل این نظریه طرح‌ریزی آن‌ها، نظریه قدر ریزی اسلام را داریم و در مقابل آینده‌شناسی آن‌ها، عاقبت شناسی را در قرآن داریم که از فیوچر (آینده) نمی‌آید بلکه از عقبی و از عقب گرفته شده است. تمام مفاهیم پایه ما 180 درجه با آنچه آن‌ها می‌گویند متفاوت است. آینده در زبان عربی می‌شود مستقبل یعنی چیزی که به استقبال ما می‌آید. در قرآن عاقبت را داریم؛ «و العاقبةُ للمتقین». نظریه عاقبت شناسی در نگاه مفسران ما با بحث آینده‌شناسی آن‌ها که ریشه در نگاه فلسفه تاریخ هگل دارد، زمین تا آسمان تفاوت دارد و دو تا تمدن جدای از هم را نتیجه می‌دهد؛ تمدن آینده‌نگر و تمدن عاقبت نگر. حالا عاقبت و آینده را بشناسید که وقتی کامل می‌شوند، چه تمدن قوی و غنی‌ای می‌توان طراحی کرد. لازم نیست کسی در قم حرف جدیدی تولید کند؛ قبلاً بزرگان زحمت تولید تمام این‌ها را کشیده‌اند فقط نسلی باید به وجود بیاید که بداند این مواد خام آماده را چه طور برای مسائل روز به‌عنوان دارو تجویز کند؛ این می‌شود هیئت اندیشه‌ورز برای تمدن‌سازی و آدم‌هایش راهبردنگاران هستند.

پس چرا راهبردنگار شویم؟

چگونه راهبردنگار شویم؟

پاسخ اجمالی به این دو سؤال مطرح شد و انشالله که خدا توفیق بدهد که نسل جوان دانشجو و طلبه ما بتواند این میدان‌ها را دربنوردد و تمدن اسلامی را در دهه پنجم عمر شکوهمند انقلاب اسلامی گزاره نمایی کند تا به نتیجه مثبتی برسیم.

پرسش و پاسخ

-پرسش: برنامه‌هایی مانند برجام استقلال و امنیت کشور را دچار مشکل می‌کنند؛ در این شرایط آیا می‌شود تمدن‌سازی کرد؟ وظیفه نسل جوان، حوزه و دانشگاه چیست؟

-پاسخ: تمدن‌سازی متوقف بر بعضی مسائل نیست. اتفاقاً خود غربی‌ها یک کار ظریفی که داشته‌اند اینست که آن‌ها در این 400 سال گذشته تمدن‌سازیشان در بحران بوده است. این‌ها در قرن قبلی دو جنگ جهانی خانمان‌سوز را داشتند که جنگ جهانی دوم 52 میلیون کشته روی دست بشر گذاشته و اروپا هم کلاً ویران شد. ولی آنچه مطرح است اینکه تمدن‌سازی در دل همین شرایط بحرانی به وجود می‌آید؛ چراکه سیستم در حال پوست انداختن است و به قول غربی‌ها تمدن‌سازی در شرایط آرام انجام نمی‌شود. امروز بخش‌های آرام‌بخش ما در بیرون از مرزها شبیه‌سازی شده؛ یعنی مثل حزب‌الله لبنان، حشدالشعبی عراق، انصارالله یمن، فاطمیون و زینبیون افغانستان و پاکستان که آینده افغانستان و پاکستان به خیلی از این سازوکارها و جریانات مربوط می‌شود. این اتفاقات دامنه نفوذ ایران را خیلی گسترده کرده است. امروز این فرصت وجود دارد که در عرصه عملی این مدل تمدن‌سازی می‌تواند در لبنان دست حزب‌الله را بگیرد و پیروز بشود. حزب‌الله اخیراً هم در انتخابات هم پیروز شدند. حزب‌الله نه تنها نظامش در مبارزه با تروریست‌های داعش در سوریه آسیب ندید بلکه این بار در عرصه سیاسی هم توانستند دشمن را شکست دهند. چهار سال گذشته و کشور یمن دولت ندارد اما انصار الله توانسته کشور را اداره کند و مدیرانشان در حال تربیت شدن هستند. آنجا لایه‌های اولیه تمدن‌سازی اسلامی شکل گرفته است. مهم این است که ایدئولوژی را به چه چیزی بسنجند مثلاً می‌گویند ایدئولوژی، مارکسیسم یا لیبرالیسم یا ایدئولوژی اسلام؟ که به میزان انسان‌سازی‌اش سنجیده می‌شود نه به میزان اتوبان، تونل، سدسازی و تکنولوژی. انسان طراز در مارکسیسم چگوارا بود. انسان طراز لیبرالیسم هم هنرپیشه‌ها، خواننده‌ها و فوتبالیست‌ها هستند اما اسلام انسان طراز محسن حججی است. مادامی‌که اسلام عموماً و جمهوری اسلامی خصوصاً، قدرت باز‌تولید انسان طراز مثل این شهیدان را دارد، در تمدن‌سازی موفق است. ما تنها حوزه تمدنی هستیم که اشکالات تمدن جاری را می‌شناسیم. در طول چند سال گذشته و در دوره بیداری اسلامی به‌طور دائمی حدود 300 نفر از بزرگان مصری و تونسی به ایران آمده‌اند و در قم و تهران جلسات متعدد و نفس‌گیر با آن‌ها داشته‌ایم و سؤالشان این است که جمهوری اسلامی در حوزه نظر، چگونه الگوی جایگزین خود را تبیین می‌کند! غربی‌ها هم از فرانسوی‌ها و بلژیکی‌ها گرفته تا خود آمریکایی‌ها دائماً به ایران می‌آیند. چندی قبل آقای الکساندر دوگین (مشاور پوتین) یک نصف روز به مرکز ما آمد مساله اش این بود که این مدل شیعه و ولایت‌فقیه را می‌خواهیم در غرب پیاده کنیم. به او گفتیم شما مشکل «تثلیث» دارید و به ایشان نشان دادیم که تثلیث در نظام فکری غرب، آن‌ها را به بن‌بست رسانده است. این ظاهر کار ما در تشیع است اما یک بنیان معرفت توحیدی داریم که اصل کار است. آقای دوگین ارتودکس معتقدی هست اما زمانی که تثلیث در علوم گوناگون را به ایشان نشان دادیم تعجب کرده بود. علمی که در غرب تولید شده در علوم انسانی به بن بست رسیده است. ما در 40 سال گذشته پایه‌های اولیه تمدن اسلامی را بنا گذاشتیم. اساسی‌ترین مسئله‌اش نهاد مترقی ولایت‌فقیه است. مسئله دوم، نوعی از سبک زندگی است که انتهای آن شهادت است. مسئله سوم اینکه توانستیم آن‌قدر استقامت کنیم که همه باور کنند‌ می‌شود مقابل غرب ایستاد و این همان زیرساخت‌های امنیتی است که در سؤال مطرح کردید. امنیت امروز ما، جزء امنیت‌های طراز است و کشور ما از نظر امنیت داخلی امروز جزء پنج کشور امن جهان است. حالا این قراردادهایی مانند برجام که بسته‌اند مشکلاتی را پیش آورده که قابل پیش‌بینی بود و ادامه آن را هم پیش‌بینی می‌کنیم اما به‌عنوان پیگیری این قضیه یک نکته عرض کنم:

  • تا ده سال آینده به‌عنوان مثال دیگر کسی نمی‌تواند از مذاکره با آمریکا حرف بزند و این یک پیروزی عظیم بود.
  • این پدیده لیبرالیسم که ریشه در فرهنگ غرب داشت، در درون حکومت ما مستقر شده بود. این لیبرالیسم فرهنگی، اقتصادی و سیاسی با وقاحت تمام می‌گفت اسلام مرده است. تئوریسین اصلی دولت، در آبان 1380 در فرانسه یک مصاحبه کرده و تیتر آن مصاحبه این است «اسلام مرده است و باید آماده فرایند سکولاریزوسیون در اسلام شد». ببینید ما با چه کسانی طرف هستیم؟! جریان لیبرال در کشور با این وضعیتی که اربابان لیبرالشان در اروپا و آمریکا ایجاد کرده‌اند و به آن‌ها نارو زده و وسط کار رهایشان کردند، در حال بی‌اعتبار شدن هستند. این بی‌اعتباری بخشی از امنیتی است که شما فرمودید.

پس کسی نمی‌تواند مدعی بشود ما دوباره برویم با آمریکا مذاکره کنیم. دوم اینکه اگر کسی از لیبرالیسم بگوید همه او را تمسخر می‌کنند. لذا این هوشمندی که الآن حضرت آقا در عرصه و صحنه به کار می‌برند را ببینید که ایشان دو تا عنصر را در صحنه آورده‌اند، یکی آقای ظریف و دیگری سردار قاسم سلیمانی. از این طرف لبخند و گفت‌وگو با جهان و اینکه ما اهل مذاکره با جهان هستیم و از طرف دیگر قاسم سلیمانی به‌عنوان مظهر خشم و غضب اسلام.

این شکستی که در برجام خورده شد، شکست جمهوری اسلامی نیست بلکه شکست مدل لیبرالی و کدخدا گراست و این پیروزی‌‌ها علیه داعش، لبنان، یمن، عراق و موارد دیگر، پیروزی اسلام است؛ پس دیدید که اسلام می‌تواند. همین پنج سال گذشته را اگر پیاده‌سازی کنید می‌شود نظریه روابط بین‌الملل، نظریه گفت‌وگو و نظریه چالش در مقابل آمریکا را تولید کرد.

ما می‌گوییم باید دید که آمریکا چه زبانی را می‌فهمد؟ ما تنها ملتی هستیم که آمریکایی‌ها را گرفتیم نشاندیم و جلوی ما زانو زدند. آن‌هم نه آدم‌های عادی بلکه سوپر کماندوهای آن‌ها را گرفتیم تا به این مرحله رسید که گفتند عذرخواهی می‌کنیم. ما می‌گوییم اگر امریکا به اینجا رسید با او مذاکره کنید؛ این زبانی است که آمریکا می‌فهمد! رئیس سازمان جاسوسی امریکا قبل از عملیات سراسری علیه داعش در شهریور سال گذشته در موصل به قاسم سلیمانی یک نامه نوشت. خبر را خودشان منتشر کردند که ما نامه را فرستادیم ولی قاسم سلیمانی گفت که نامه شما را نمی‌گیرم و نمی‌خوانم و هر حرفی داریم در وسط میدان می‌زنیم. این یک سیاست خارجی است آن (برجام) هم یک سیاست خارجی است.

 در این پنج سال هم آمریکا از نظر فرهنگی و سیاسی بی‌اعتبار شد. لیبرال‌ها بی‌اعتبار شده و دچار افسردگی سیاسی شده‌اند. افسردگی سیاسی یک بیماری است که وقتی فردی به آرمان‌ها و اهداف نرسید دچار مشکلاتی می‌شود که حتی می‌تواند یک تمدن را نابود کند. آن‌ها که تمدن‌سازی و تمدن شناسی می‌خوانند باید این مطلب را حتماً مطالعه کنند. نظریه افسردگی سیاسی این را می‌گوید که مثلاً ما بعد از حمله مغول به ایران 400 سال نتوانستیم سر بلند کنیم. یونان ارسطو و افلاطون، بعد از حمله مقدونی‌ها به همین مشکل دچار شد و الآن حدود 2400 سال است که یونان دیگر سر بلند نکرده است. ما بعد از انقلاب تا به حال چند بار افسردگی سیاسی داشته‌ایم؛ مانند افسردگی سیاسی اصلاح‌طلب‌ها و اعتدالیون و ... البته بچه‌های خودی کمتر دچار این افسردگی می‌شوند چراکه دائماً حضرت آقا با بیاناتشان این روحیه را می‌دهند و ما به آرمان‌هایی مثل مهدویت عقیده داریم. افسردگی سیاسی در این جابجایی‌های قدرت، کمتر بچه‌ها را اذیت می‌کند اما درمجموع این افسردگی سیاسی ذخیره‌ای است که اگر آمریکا و استراتژیست‌هایش می‌فهمیدند، 150 میلیارد دلار طلب ایران را می‌دادند و یک سری بمب اتم هم به ایران می‌دادند نه تنها انرژی عادی اتمی و خودشان هم درها را باز می‌کردند و ... که برایشان بهتر بود. این آقای ترامپ دست برتر را به ما داد و برای سه چهار سال آینده خوراک به ما داده است و ضربه‌ای که این ترامپ به این لیبرال‌ها در ایران زد هیچ‌کس نزده است؛ لذا در این قضیه امنیت ملی ثبات بالا و تجربه بالایی داریم (الحمدلله).

فقط یک مشکلی که داریم این ست که انگاره‌های مناسب را به محصول عینی تبدیل نمی‌کنیم تا به کام مردم بنشیند. منظور شما از امنیت را این این‌طوری برای دوستان تبیین کنم که منظور ما از کارکرد اسلام «قسط» است که تو قرآن آمده است. علامه جوادی در تفسیرشان می‌گویند کارکرد اسلام یک کلمه است و آن‌هم «قسط» است. اسلام اگر بخواهد در جامعه پیاده شود، باید قسط پیاده شود. حس قسط را شما همان امنیت تفسیر کنید. هیچ توپ و تانکی در خیابان‌ها نیست اما مردم احساس قسط را ندارند؛ یعنی حق هر کسی به او داده شود که در مقابلش ظلم است. باید این حس ظلم را از جامعه بگیریم و به‌جای آن، قسط را اقامه کنیم که مفاد «لیقوم الناس بالقسط» است و انبیاء نیز برای همین آمده‌اند. اگر این قسط پیاده شود، آن امنیتی که منظور شماست رخ می‌دهد.

 ما دهه پنجم انقلاب اسلامی را دهه قسط می‌دانیم و دهه زدودن ظلم و اینکه هر چیزی سر جای خودش قرار بگیرد و واقعاً شیرینی اسلام بر کام مردم بنشیند. شهید مطهری، علامه مصباح و آیت‌الله جوادی آملی و دیگران، در این زمینه بحث‌های خوبی دارند و قسط باید به فرهنگ عمومی تبدیل شود.